دیشب به روال ِ شب های این 5،6 سال خواب ِ آشفته ای دیدم. توی آسانسوری گیر کرده بودم و باید بالا میرفتم، تعمیرکار نمی آمد و هرلحظه ممکن بود با کسی که توی اتاقک آسانسور بوداز بی اکسیژنی خفه بشیم. خودم تونستم تسمه ی خراب رو جا بندازم  و آسانسور درست بشه، به طبقه ی موردنظر رسیدیم و از اون اتاقک بیرون اومدیم؛ نمیدونم چی شد یهو زنی که همراهمون بود رفت روی سقف ِ بیرونی یه آسانسور و بعد هم آسانسور به سمت پایین حرکت کرد، زن از شیشه پرت شد بیرون و مرد! به همین وحشتناکی!

خواهرم زنگ زده میگه دیشب خوابمو میدیده که داریم باهم دعوا میکنیم. میخواست حالمو بپرسه، من مجبورم همیشه خواهرم رو مطمئن کنم که حالم خوبه و نگرانش نکنم، به جز موارد معدود که دیگه نمیتونم فیلم بازی کنم. میدونید؟ خواهر من میشه گفت تنها دارایی ِ من ه؛ یعنی اگه اون ناراحت باشه تمام غم و غصه ی عالم میریزه تو دلم. حتی وقتی هم که خودم ناراحتش میکنم باز غصه دارم. ولی همین الان که میگه دلش گرفته و میخواست جایی بره، نمیتونم کاری براش بکنم، همونقدر عاجز میمونم که چطوری میشه خوشحالش کنم ، بهش پیشنهاد میکنم بیا خونه ی ما، میگه نه، تو امتحان داری، مراسمی که دعوت بودی هم نرفتی که امتحانتو بخونی و من دلم میخواد هر کاری بکنم به جز اینکه درس بخونم!
نوشته هامم آشفته بازاری شده، سر و ته نداره؛ معلوم نیس چی رو گفتم و چی موند، اصن معلوم نیس چی میخواستم بگم. فقط میخوام از شر این کلمه های توی مخم خلاص شم! همین!

منبع : بینگ بنگمن هیچ کاره ی دنیایم! منبع : بینگ بنگمن هیچ کاره ی دنیایم! منبع : بینگ بنگمن هیچ کاره ی دنیایم!
برچسب ها : میگه ,همین